دزد و عارف

دزدی وارد کلبه فقیرانهعارفی شد  که کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بیداربود اوجز یک پتو چیزی نداشت .

اوشب ها نیمی از پتو را زیرخود می انداخت ونیمی دیگر را روی خود می کشید  روزها نیز بدن برهنه خویش را با آنمی پوشاند.

عارف پیر دزد رادید وچشمانخود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهی دراز را آمده بود، به امیدآنکه چیزی نصیبش شود  .اوباید درفقری شدید بوده باشد، زیرا به خانه محقرانه این پیرعارف زده بود.

عارف پتو را برسرکشیدوبرایحال زار آن دزد و نداری خویش گریست: خدایا چیزی در خانه مننیست و این دزد بینوا بادست خالی و ناامید از این جا خواهد رفت. اگر او دوسه روز پیش مرا ازتصمیم خویش باخبر ساخته بود ،می رفتم ، پولی قرض می گرفتم، وبرای این مردک بینوا رویتاقچه می گذاشتم...

 آن عارف فرزانه نگران نبودکه دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چیزی در خور ندارد تا نصیب دزد شود واوراخوشحال کند .

داخل خانه عارف تاریک بود .پیرمرد شمعی روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمین نخورد وخانه را بهتر وارسیکند.

استاد شمع را برد تا رویتاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسیار ترسیدهبود. او می دانست که این مردمورد اعتماد اهالی شهر است بنابر این اگر به مردم موضوع دزدی او را بگوید همه باورخواهند کرد .

اما آن پیر عارف گفت: نترسآمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاریک است . وانگهی من سی سال است که در این خانهزندگی می کنم وهنوز هیچ چیز در آن پیدا نکرده ام بیابا هم بگردیم اگر چیزی پیداکردیم پنجاه پنجاه تقسیمش می می کنیم .

البته اگر تو راضی باشی. اگر هم خواستی می تونی همه اش را برداری زیرا من سالها گشته ام و چیزی پیدا نکردهام .پس همه آن مال تو. بالاخره یابنده تو بودی .

دل دزد نرم شد.استاد نه اورا تحقیر کرد نه سرزنش.

دزد گفت: مرا ببخشیداستاد.نمی دانستم که این خانه شماست وگرنه جسارت نمی کردم.

عارف گفت: اما درست نیست کهدست خالی از این  جابروی.من یک پتو دارم هوا دارد سرد می شود لطف کن و این پتو رااز من قبول کن.

استاد پتو را به دزد داددزد از اینکه می دید در آن خانه چیزی جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعی کرد استادرا متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .

استادگفت:  احساسات مرا بیشاز این جریحه دارنکن دفعه دیگر پیش از این که به من سری  بزنی مرا خبر کن .اگر به چیزی خاص هم نیازداشتی بگو تا همان را برایت آماده کنم تو مرا غافلگیر و شرمنده کردی ، می دانم که این پتوی کهنهارزشی ندارد اما دلم نمی آید تو را بادست خالی روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذیر .تا ابد ممنون تو خواهم بود .

دزد گیج شده بود او نمیدانست چه کار کند . تا کنون به چنین آدمی برخورد نکرده بود. خم شد پاهای استاد را بوسید پتو

/ 0 نظر / 18 بازدید