رازهای جهان هستی

خالقا

با تو کمبودها و دلتنگی هایم را روی گلبرگهای خیس یاس رها کردم

تا زمین آنها را در آغوش بگیرد و به اعماق ببر تا دیگر احساس نشوند

با تو تمامی نداشته هایی که آرزوی داشتنشان یک لحظه رهایم نمی کرد

روی بال پرنده های مهاجر گذاشتم تا با کوچشان آنها را به سرزمین دیگر ببرند

با تو همه بی وفایی های روزگار را روی شن های ساحل نوشتم تا موج های دریا آنها را بشوید و پاک کند

با تو من باغبان مزرعه مهربانی شده ام و پاشیدن بذر محبت بهترین سرگرمی ام شده است.

دیگر در فریادهایم بغض نیست. خنده لب هایم به تلخی نمی شیند و دیگر حسرتی در عمق نگاهم دیده نمی شود.

دیگر خبری از نگاه های سرزنش آمیز عقل به دل نیست وقتی ارزشش به خاطر نگاه توست.

ناخدای کشتی من خوب پیش می رود حتی اگر دریا توفانی شود گویی کشتی وجودم در لنگر است.

خدایا توکل قلبم هستی، با تو قدرت پرواز به بیکرانه ها دارم، با تو عاشق زیستنم، عاشق لبخند زدن، به افق رفتن و آسمانی شدنم.

چراغ کلبه دلم همیشه با وجود تو روشن است.

با تو برچسب بطلان زدن بر نظریه های پوچ نا امیدی را خوب بلدم

دیگر منتظر سکوت شب ها نیستم با تو هر لحظه در آرامشم

دیگر وقتی نگاه های مظلومانه ام را به آرزوهای دور خیره می کنم بی اراده نمی بارم چون امید به تو لحظاتم را سبز کرده است

دیگر واژه های نا ممکن، محال، شاید و کاش نشانی ذهن مرا از یاد برده اند.

با تو تنها ذهن من واژه خواستن را به حافظه اش می سژارد

نگاه خالصانه و ثابت را تا ابد تقدیمم کن و لطف بیکرانت را نثارم.

من با تو تلاطم عشق را در مردمک چشمانم می پذیرم و هر لحظه نیک شدنم را آرزویی رو به تحقق طلب می کنم.

من نجواهایم را با تو دوست دارم.

نویسنده این مطلب زیبا خانم ساناز کوچه مشکی زاده

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()