رازهای جهان هستی
مرد جوانی نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : "
 مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید .
" شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. 
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. 
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. 
شیوانا تبسمی کرد و گفت :
" اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! " 
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! 
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
 
***************
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست که متوجه شویم کسی که به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است... 
 در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است. 
و تنها یک گناه و آن جهل است.
نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،خواست
فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می
برد.دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.در حال مستاصل شد ....از دور
بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم
پایین بیایم.قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا
کرده و خود را محکم گرفت.گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من
بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...نصف گله را به تو
می دهم و نصفی هم برای خودم...قدری پایین تر آمد.وقتی که نزدیک تنه درخت رسید
گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟آنهار ا خودم نگهداری می کنم
در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.وقتی کمی پایین تر آمد گفت:بالاخره
چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.وقتی
باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و
گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ما از هول خودمان یک غلطی کردیم*غلط زیادی که جریمه ندارد.

احمد شاملو
 
نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()
(این کلام از جناب علامه جعفری نقل به مضمون است)
علامه محمد تقی جعفری (رحمه­الله­ علیه) می­فرمودند:
عده­ ای از جامعه­ شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه­ی آن است.
اما معیار ارزش انسان­ها در چیست.هر کدام از جامعه شناس­ها صحبت­ هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.بعد گفتند: وقتی نوبت به بنده رسید گفتم : اگر می­خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می­ورزد.کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه­ ی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناس­ها صحبت­های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.وقتی تشویق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه­السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه می­فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه­ی چیزی است که دوست می­دارد».وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه­السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .حضرت علامه در ادامه می­فرمودند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می­آید؟ در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست.
حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی­ ارزش است! اینجاست که ارزش «ثار الله» معلوم می­ شود. ثار الله اضافه­ ی تشریفی است . خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازه­ ی خدای متعال است.
نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه   می برد.
با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'
 
 
 
 
 
 
من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
 
همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
 
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
 
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!
 
او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
 
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
 
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
 
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
 
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
 
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..
 
 در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
 
 من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
 
 او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
 
مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
 
من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.
 
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
2) یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است..
همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.
' دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.'
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد....
دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است
نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()

 دایره اول
نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم

همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم و گاهی اوقات نداریم! گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند. آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند

نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود حتی در مقایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...

در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول ممکن است باعث شود راهت را گم کنی یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی

گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی به همین دلیل بسیار مهم است که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند حتی گاهی بیشتر از آنچه که خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی

در مواجه با افراد از خودت بپرس: این فرد چه حسی در من ایجاد می کند؟ در کنار او می توانم خودم باشم؟ با او می توانم رو راست باشم؟ می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟ در کنار او احساس راحتی می کنم؟ وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟ و وقتی می رود چه حالی می شوم؟ وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟ آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟

فلسفه وجود این پنج دایره شناخت است، نه پیش داوری، پس با خودت روراست باش

با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن، و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد هر روز زمانی را می گذرانی باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود

از خودت بپرس، در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟ آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند.
با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی و ارزشهای مشترک با آنها داری و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی. دوستان و همراهانی خارق العاده!

دایره دوم

جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند، مربیان، آموزگاران و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند. بیرون رفتن و خندیدن. چیزی به تو اضافه نمی کنند ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

دایره سوم

همکاران و اقوامند و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی. هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند

افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر

دایره چهارم

سر آغاز عزم راسخ توست! آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند. افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند. حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی. افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند.

در کنار آنها نمی توانی راحت باشی و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی

دایره آخر

جای دورترین افراد است. جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند، کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی.

اکنون که جای هر کس را تعیین کردی، اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند. نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی.

 

یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند.

شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!

وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی

وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی

وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!

وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم: برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم، یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم. انتخاب با ماست...

ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!این یکی از حقایق عجیب زندگی است و اگر این را بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست!

نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ

می فروخت.

چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.

او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.

خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.



کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.

وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.

پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاد.

باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.

بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.

فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.

او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.

کسادی عمومی شروع شده است.



آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()

گویند

1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تومینگرد...
به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

 

2- هوس بازان کسی راکه زیبا می بینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...

 

3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...

 

4-آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..

 

5-شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن
نباشد...

 

6-بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...

 

7-وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمی سازه. ..

 

8-هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد...

 

9-قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. .

 

10- یکی میگوید : شب شده است. .. درحالی که دیگری میگوید: صبح در راه است

 

نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند.پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()

کسانی که مى‏خواهند همه
از آنها راضى باشند، عملاً در تلاشند که خود نباشند! همه، مجموعه‏اى از آدمها هستند
با نگرشها و ذهنیت‏ها و ارزشها و عقاید و سلیقه‏هاى متفاوت، کسى که میخواهد همه از
او راضى باشند، مجبور است در آن واحد، ارزشها، باورها وسلیقه‏هاى مختلفى را بپذیرد
و چه وحشتناک!.

اعتماد به نفس در ده‏روز/76.

 

مالتس: در میان تمامى دامها
و نشیب و فرازهایى که در زندگى هست، نداشتن احترام به خود از همه مرگبارتر و تسلط بر
آن، ازهمه دشوارتر است.

سایکوسایبرنتیکس۲۰۰۰/۳۰۲

 

دوست داشتن خویش براى زندگى
در حکم یک ضرورت است!

اریک فروم

زندگى کنیم یا فقط زنده
باشیم/16

 

تا خود را دوست نداشته باشید
و از خود خوشنود نباشید، کسى‏ را نخواهید یافت که شما را دوست بدارد و شادمانى برایتان
به‏ ارمغان آورد. اما اگر خود را از عشق و محبت سرشار کنید و احساس دلپذیر رضایت از
خویش را در دل بپرورانید، اطمینان‏ داشته باشید که همه جا و همه کس را دوست داشتنى
خواهید یافت. اگر تلاش شما به کسب شادمانى از وجود دیگران بیانجامد تلاشی بى‏اثر کرده‏اید
و نفعى از آن نخواهید برد...

اگر کسى را دوست دارید و
مطمئنید بدون او نمی توانید زندگى کنید، مطمئن باشید اگر به وصال هم برسید زندگى شاد
و خوشى نخواهید داشت، زیرا واقعیت خود و دوستى با خویشتن را انکار کرده‏اید، اگر عشق
و محبت و شادى و سرور را ازخود دریغ کنید از دیگران چه انتظارى دارید که آنرا به شما
ارزانى‏کنند؟

اگر عشق و شادى و صفا و
آرامش و اعتدال را از دنیایى جز دنیاى درون خویش توقع داشته باشید به خطا رفته‏اید!

پیروزى آسان‏است/36

 

اغلب مردم، دیگران (و یا
اتفاقات و پدیده‏هاى خارجى) را نقطه خشم و عصبانیت خود مى‏دانند. در حالی که دکتر وین
دایر روانشناس‏ مشهور مى‏گوید: اگر پرتقالى را نصف کنید و نیمى از آن را بچلانید،آنچه
از خود دارد، یعنى همان عصاره‏اش را بیرون مى‏ریزد. بنابراین اگر کسى ما را از کوره
بدر کند و به عبارت بهتر بچلاند، خشم ما ظاهر مى‏شود و بیرون مى‏ریزد! خشم ما احساسى
است که سالها در ضمیر باطن ما ساکن بوده است و ما به‏طور ناخودآگاه بر آن سرپوش گذارده‏ایم.
پس ‏باید بپذیریم که این مردم نیستند که ما را خشمگین مى‏کنند آنان تنها خشم نهفته
در درون ما را تحریک مى‏کنند!

پیروزى آسان است/145

 

وقتى احساس بدى در مورد
خود داریم، مایلیم آنرا از خود بیرون ‏بیندازیم و این مى‏تواند به اشکال گوناگون از
قبیل: خوردن بیش ازاندازه، تصادف، بیمارى و... ظاهر شود و این الزاماً یک عمل هشیارانه‏
نیست، رفتارى که با خود پیش مى‏گیریم، در تمام لحظات و به‏طور خود کار بازتاب میزان
علاقه ما به خویش است.

از شاد زیستن/

ناپلئون گفته است:آنچه را
که با عشق و اشتیاق بخواهیم و دردستیابى به آن پافشارى کنیم بى‏تردید به دست خواهیم
آورد.

توانگران چگونه مى‏اندیشند/31.

 

هر کارى را که در دست گرفتید
کاملاً خود را در آن غوطه‏ورسازید . ایده‏ها، هوش، ذکاوت، آگاهى، درک، به کسانى داده
مى‏شودکه با تمام وجود خود را در حرفه و یا هر کار سازنده‏اى غرق کنند، اگربخواهید
براى کسب ایده‏هاى جدید مدت زمانى دست از تلاش‏ بردارید و به استراحت بپردازید بسیار
راه بیهوده‏اى را پیموده‏اید... نابغه‏شدن 90% به تلاش بستگى دارد، براى اینکه در حرفه
خود نابغه‏شوید خود را در آن غوطه‏ور سازید.

سنگ‏فرش هر خیابان از طلاست/61.

 

کسانى در زندگى موفق هستند
که سماجت و استقامت ازخودشان نشان مى‏دهند، کسانى که هرگز مأیوس نمى‏شوند و عادت به‏انجام
کارهایى دارند که دیگران از آنها مأیوس شده‏اند.

زندگى کنیم یا فقط زنده
باشیم/53.

آیا تا کنون به برق چشمان
دانشجویى که کاملاً غرق مطالعه وتحصیل است توجه کرده‏اید؟ وجود این دانشجویان پرتو
خاصى‏دارد، هر کسى که کاملاً جذب کارى شود به همین گونه تابناک وپرجلا مى‏شود!

سنگ‏فرش هر خیابان از طلاست/117.

 

تلاشهاى تردیدآمیز هرگز
کسی را به درجات عالى نمى‏رساند،چند سال قبل، با یکى از اعضاى تیم مجارستان که برنده
مسابقات‏اروپایى شده بودند، مصاحبه‏اى صورت گرفت، یکى از خبرنگاران ازاین بازیکن درباره
رمز موفقیتش سؤال کرد، او پاسخ داد هر وقت‏ فرصت کند توپ مى‏زند و وقتى توپ نمى‏زند
درباره فوتبال صحبت‏مى‏کند و زمانى ‏که درباره فوتبال صحبت نمى‏کند درباره آن فکرمى‏کند!.

سنگ‏فرش هر خیابان از طلاست/138.

 

ورشال دوبرا گفته است:مهم
این است که در هر لحظه بتوانیم‏ آنچه را که هستیم قربانى آنچه را که مى‏توانیم باشیم
کنیم.

کرایسلر یکى از موسیقى‏دانان
بزرگ، پس از اجراى یک برنامه، مخاطب یکى از حضار قرار گرفت:

آقاى کرایسلر، حاضر بودم
نیمى از زندگى خود را بدهم تا بتوانم مثل شما ویلن ‏بزنم!

کرایسلر در پاسخ گفت:من
هم همین کار را کردم !

زندگى کنیم یا فقط زنده
باشیم/107.

 

لائوتسه فیلسوف چینى م
500 ق.م‏:

طولانى‏ترین سفر هم بایک
قدم آغاز مى‏شود.

زندگى کنیم یا فقط زنده‏باشیم/134

 

این چه نیرو و قدرتى است؟
باور کنید نمى‏توانم بیان کنم! آنچه‏فقط مى‏توانم بگویم این است که وقتى انسان در چنان
حالت روحى ‏قرار مى‏گیرد، که دقیقاً مى‏داند چه مى‏خواهد و از صمیم قلب مصمم‏است که
تا زمانیکه به خواسته خود نرسیده دست از تلاش برندارد، این توان و نیروى جادویى که
استقامت و پشتکار است در او ظاهرمى‏شود. الکساندر گراهام بل.

بهترین‏ها براى موفقیت/69

تنها کسى که می تواند شما
را به تحقیق رؤیاها و آرزوها یتان‏کمک کند خودتان هستید. وقتى این موضوع را خوب بفهمید
و آنرابپذیرید، دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمى‏تواند سّد راه موفقیت شمابشود... ویلزر.
ویتنى.

بهترین‏ها براى موفقیت/74.

 

رى کراک معتقد بود که درد
و رنج قابل تحمل‏تر از تنبلى و بطالت است.

توانگران چگونه مى‏اندیشند/83.

 

توماس جى.واتسون، مؤسس کارخانه
آى.بى.ام : راه‏دستیابى به موفقیت، مضاعف کردن میزان

شکست‏هاست!

من کار را از همان جایى
که دیگران ترکش کرده‏اند شروع کرده و پیگیرى مى‏کنم. توماس ادیسون. براى کامیانى/32

 

موفقیت همان شکست است که
پشت‏رو نشسته است!ناشناس. بهترین‏ها براى موفقیت/69.

خولیو ایکلسیاس، در سن
20 سالگى در جریان یک حادثه‏رانندگى از ناحیه کمر به پایین فلج شد، ظاهراً او مى‏بایست
بقیه عمرخود را روى صندلى چرخدار سپرى کند، اما خولیو حاضر به قبول این‏احتمال نشد،
فقط براى اینکه بتواند انگشت کوچک پایش را حرکت ‏دهد، به مدت دو ماه و روزى دوازده
ساعت به تمرین پرداخت. پس‏از مدتى نزدیک به دو سال توانست ذره به ذره اندام‏هاى از
کار افتاده‏را دوباره بکار اندازد... نهایت همین عزم و تعهد فوق‏العاده او که باعث
‏بازسازى بدن وى شد، دوره زندگى او را تبدیل به یک پدیده‏شاخص جهانى کرد.

راز شاد زیستن/118.

 

یکى از نکاتى که افراد موفق
را از ناموفق جدا مى‏کند این است که‏افراد کوفق تلاش مى‏کنند و منتظر مى‏مانند اما
افراد ناموفق فقط منتظرمى‏مانند.

ثروت نامرئى/23.

 

کیم وو چونگ، بنیانگذار
شرکت دوو:

به عقیده من شاید علت اختلاف
اقتصادى ملّت‏هاى شمال وجنوب اروپا را مى‏توان به عادت استراحت ظهر و خواب نیمروزى‏نسبت
داد!... البته این موضوع براى ملت بر جنب‏وجوش کره خیلى ‏عجیب بنظر مى‏رسد؛ من هنوز
نمى‏توانم بفهمم که چگونه فردى‏مى‏تواند در اوقات مهم و باارزش روز بخوابد!... در حقیقت
من آنرا ازعلایم بیمارىِ کار در حد رفع تکلیف و ضرورت مى‏بینم.

سنگ‏فرش هرخیابان از طلاست/47.

 

کیم وو چونگ، بنیانگذار
شرکت دوو:

مهم نیست که من چه کارى
انجام مى‏دهم، هر چه باشد دوست‏دارم آنرا به نحو احسن و تا انتها انجام دهم.

سنگ‏فرش هر خیابان ازطلاست/53.

خوشبینى و مثبت‏ اندیشى

اگر مدام درباره شکست صحبت
کنید، بگذارید به شما بگویم،که در آسمان و زمین قدرتى نیست که بتواند به داد شما برسد
ویاریتان کند. اما اگر مدام درباره توانگرى و کامیابى صحبت مى‏کنید،باز هم بگذارید
به شما بگویم، که در آسمان و زمین قدرتى نیست که‏بتواند جلو توانگرى و کامیابى شمارا
بگیرد.

قانون توانگرى/305.

 

خوشبینى شکل ظاهرى ایمان
است. تا ایمان و امید وجودنداشته باشد، هیچ کارى را نمى‏توان انجام داد.

هلن کلر: هیچ چیز به اندازه
خوشبینى نمى‏تواند زندگى را زیباترکند، از رنج‏هاى آن بکاهد و راه موفقیت را هموار
کند.

پیروزی فکر/74

 

من یک خوشبین هستم، زیرا
غیر از این بودن هیچ فایده‏اى‏ندارد! وینستون چرچیل‏

دوهزار یک نکته براى کامیابى/130.

 

اجازه ندهید که محرومیت‏هاى
شما، مانع استفاده از نعمتهایتان‏شوند

زندگى کنیم یا فقط زنده
باشیم/27

 

ابراهام لینکلن گفته است:اغلب
مردم تقریباً به همان اندازه شادهستند که ذهن خود را براى آن مهیا کرده‏اند نورمن ولنینت
پیل،مردى که براى اولین بار اصطلاح تفکر مثبت را به کار برد این مطلب رااین‏گونه بیان
کرده است: هم آنانى که خود را ناتوان مى‏دانند درست‏مى‏اندیشند و هم آن دیگرانى که خویشتن را توانا مى‏انگارند!

زندگى کنیم یا فقط زنده باشیم/80

 

هرچه بیشتر مثبت باشید انرژى
بیشترى جذب مى‏کنید... پاداش‏مثبت بردن فورى است!

جادوى ذهن/131

 

شخصى از امرسون پرسید که
براى چه خداى را شکر مى‏کند؟ اوجواب داد: هرروز که چشمانم را بر صبح دلپذیر مى‏گشایم
و به این‏دنیاى زیبا مى‏نگرم خداى را سپاس مى‏کنم که هنوز زنده‏ام و دربوستان زندگى
مى‏کنم‏

پیروزى آسان است/103

 

فرصت‏ها همیشه موجودند،
این ما هستیم که بایستى آنها راببینیم و از آنها استفاده کنیم. کایزر

 

یا نه قدرت بیشتر، نه توانائى
افزونتر و نه فرصت‏هاى طولانى‏ترمى‏خواهیم، آنچه را که نیاز دارییم برزبان ساده بهره‏بردارى
کافى ازآنچه داریم است.

شانس و فرصت؟ همه جا در
اطراف شما پرسه مى‏زنند چشم‏بینا مى‏خواهد که آنها را ببیند و استفاده کند. ماردن‏

 

فرصت‏ها و شانس‏ها اغلب
در بطن مشکلات و گرفتاریها پنهان‏هستند. آلبرت انیشتین‏

 

شانس و فرصت؟ تعجب نکنید،
شما هم به‏صورت ترسناک وسیاه، بدبختى و یا شکست موقتى رخ مى‏نماید، مواظب باشید آنرا
ازدست ندهید. ناپلئون هیل‏. بهترین‏ها براى موفقیت/60

دکتر جیمز آپن هایم مى‏گوید:
عده ‏اى فرسنگ‏ها بدنبال شادى وسرور مى‏دوند و عده‏اى آنرا زیر پاى خود حس مى‏کنند.

پیروزى آسان است/147.

 

موفّقیت را کسانى مى‏یابند
و آنرا حفظ مى‏کنند که با ذهنیت‏مثبت در تلاش دائم هستند... ما بعد از سالها تجربه‏اندوزى
به این‏نتیجه رسیده‏ایم که ذهنیت مثبت تنها رمز و رازى است که همه‏انسان‏هاى موفق در
آن سهیمند.

موفقیت با ذهنیت مثبت/15

 

ناپلئون هیل معتقد است که
هر گرفتارى به‏انداز خود، همراه خودامتیاز مثبت دارد.

موفقیت با ذهنیت مثبت/236

 

وقتى مى‏دانید ذهنیت مثبت
چیزهاى خوب و ذهنیت منفى‏جنبه‏اى بد زندگى را موجب مى‏شود، آیا عقل سلیم حکم نمى‏کند
که‏از این ذهنیت، آنرا که مثبت است انتخاب کنید؟!

موفقیت با ذهنیت مثبت/274

 

فرصت، یعنى اینکه به خود
بگوییم هر اتفاقى که براى من بیفتداز آن در جهت تعالى و یادگیرى و رشد خود استفاده
خواهم کرد.

دارندگى/38

 

پنج گام به‏سوى یک باور
ذهنى مثبت از خود:

1 - حذف: هروقت دچار افکار
منفى شدید، بلند بگویید حذف!

2 - جایگزینى: سپس باور
مثبتى را به عنوان جایگزین آن‏برگزینید.

3 - تأکید: حالا نوبت تقویت
باور جدید است، مثلاً آن را روى‏کارتهایى نوشته و در محل دید قرار دهید.

4 - تجسّم: تصویرى خلاق
از خود، در حالى که سرشار از باورجدید هستید بسازید و تا شش هفته هر روز این برنامه
را اجرا کنید.

5 - ممارست: آنقدر ممارست
به خرج دهید تا این تغییرات‏ماندگار شود.

اقتباس از سایکوسایبرنتیکس
47/2000

راسکین مى‏گوید: با نقائص
دیگران مغز خویش را خسته نکنید باهرکس که ملاقات مى‏کنید فقط جنبه‏هاى خوب و قوى او
را ببینید...در این صورت است که عیوب و نقائص شما مانند برگ خزان خواهدریخت و زندگیتان
خیلى خوش‏تر مى‏شود؛ هرکس به شما، قیافه صلح‏و صفا نشان خواهد داد و هرکسى خواهد کوشید
که با شما روابطدوستانه برقرار کند.

پیروزى فکر/76

 

در هنگام رویارویى با مشکلى
باید به دنبال موقعیت‏خلاصى‏بخش باشیم، نه اینکه در هرموقعیتى، به‏واسطه اندیشیدن به‏مشکلات
خود را فلج کرده و متوقف شویم Walter cole

دو هزار و یک نکته براى
کامیابى/138

 

کیم وو چونگ، بنیانگذار
شرکت معظم دوو:

واقعاً خطرى بالاتر از این
در جهان وجود ندارد که ما بجاى‏صفت پسندیده خوشبینى، بدبینى یعنى متضاد آن را انتخاب
کنیم...من هرگز از خوشبینى دست نکشیده‏ام، وقتى به واقعیات مى‏نگرم،همواره فکر مى‏کنم،
شرایط بحرانى و لحظات خطرناک، بسیارزودگذرند...

اگر تاجرى دچار بدبینى شود،
لحظه پایان رشد و پیشرفت اوفرارسیده است...

وقتى دیگران شمارش معکوس
غیرممکن‏ها را شروع مى‏کنند،من به شمارش ممکن‏ها مى‏پردازم... اگر تنها یک درصد شانس‏موفقیت
وجود داشته باشد، یک تاجر واقعى همان را به صورت‏جرقه‏اى مى‏بیند که مى‏تواند آتش بیافروزد،
)چرا که( دنیاى تجارت‏آنگونه نیست که اگر یک را با یک جمع کنى عدد دو بدست بیاورى؛ممکن
است در جایى تبدیل به ده شود!

سنگ‏فرش هر خیابان از طلاست/29.

تعیین اهداف و نقش آن در
موفقیت

 

برخى از اهداف، آنچنان متعالى
است که حتى شکست در رسیدن به آنها شکوهمند و افتخارآفرین است!

بهترین‏ها برای موفقیت/32

 

ریشه تزلزل انسان، ارتباط
او با آرزوهاى آسیب ‏پذیر است. وقتى‏ دل به آسیب ‏پذیر بستى، تو هم آسیب‏پذیر مى‏شوى،
دلبستن به‏چیزى که لرزه‏پذیر است، انسان را مى‏لرزاند".

آیت الله حائرى شیرازى/نکته‏ها/47.

انسان چون آرزوى کوچک دارد
دنیاى کوچکى را انتخاب‏ مى‏کند که با آن تناسب داشته باشد، دنیا را کوچک مى‏بیند تا
آرزوى‏کوچکش، بنظرش کوچک نیاید.

آیت الله حائرى شیرازى/نکته‏ها/34.

 

مردى که تمامى قواى جسمى
و روحى و روانى خود را بر روى‏ امرى متمرکز مى‏سازد برنده است.

براى کامیابى/50

 

هر کس، به اندازه اهدافش
ثروتمند است! جوانى دورانى از زندگى است که شخص اگر هیچ چیز نداشته باشد ولى هدف داشته
‏باشد، نیازى به رشک و غبط خوردن ندارد.

سنگ فرش هر خیابان از طلاست/24

 

آنقدر به عینى‏سازى و منعکس‏ساختن
تصویر اهداف خود بر صفحه ذهنتان ادامه دهید تا اهداف، به صورت جزئى از فرآیند ناهشیارتان
درآیند.

زندگى کنیم یا فقط زنده بمانیم

 

این تعارض در طبیعت انسان
هست که آگاهانه مایل به امرى ‏نیست اما ناآگاهانه و غیرعقلانى در پیشبردش‏ مى‏کوشد.
ماکسول مالتس مالتس

سایکوسایبرنتیک/222.

 

مربیان به قهرمانان دستور
مى‏دهند تا به موسیقى کلاسیک‏ گوش دهند در حالى که نوارى از صداى خود آن ورزشکار درباره‏
هدفش با ملایمت همزمان پخش مى‏شود... به نظر مى‏آید این نوع‏ موسیقى آسایشى براى مغز
ورزشکار فراهم آورد و زمینه را براى‏ تلقیات سمعى و بصرى آماده مى‏کند.

بذرهای عظمت/192

 

مهمترین چیز این است که
اهدافت را روى کاغذ بنویسى!

حکایت دولت و فرزانگی/73

 

هدفت را با صداى بلند بارها
تکرار کن، هر روز چند سرى...مثل اوراد و ادعیه... به تکرار آن ادامه بده، تدریجاً متوجه‏
تغییرى در درونت خواهى شد هدفت نیز به طرزى افزون‏تر طبیعى‏ خواهد نمود.

حکایت دولت و فرزانگی/79

 

اگر مى‏خواهى ثروتمند شوى
در قدم اول باید رقمى را که‏ مى‏خواهى و این که چقدر به خودت فرصت مى‏دهى تا آنرا بدست
آوری را بنویسى، این‏رازى شگفت، اما بسیار ساده است؛ مواظب باش سادگیش گولت نزند!

آنچه بیشتر مردم از آن بى‏خبرند
این است که زندگى دقیقاً به ما همان‏ چیزى را مى‏دهد که مى‏خواهیم. پس نخستین کارى
را که باید انجام‏ دهى این است که دقیقاً آنچه را مى‏خواهى انجام دهى!

پس اگر تقاضاى ‏تو، مبهم
باشد، آنچه بدست مى‏آورى همانقدر مبهم خواهد بود...

حکایت دولت و فرزانگی/37
الى 45

 

همه رویدادهاى زندگى تو،
آینه‏اى است که اندیشه‏هایت رامى‏تاباند...

زندگى دقیقاً همان گونه‏اى
است که تصورش مى‏کنى، هرچیزى که برایت پیش مى‏آید محصول اندیشه‏هاى تو است...

بسیارى‏از افراد عقل‏گرا
لجوجانه این اصل را رد مى‏کنند.

تمام موفّقان دنیا که ‏کارهاى
بزرگ انجام داده‏اند همواره مخالفت‏هاى جدى متفکران ‏خردگرا را نادیده گرفته‏اند! در
بیشتر موارد، استدلال و منطق در راه‏ توفیق بزرگ به موانع راه تبدیل مى‏شوند...

تا مادامى که به آرمان
"ثروتمند شدن" خو نگرفته‏اى و مادامى که‏این آرمان بخشى از زندگى و اندیشه‏ات
نشده است، هیچ چیز نمى‏تواند به تو کمک کند تا دولتمند

شوى.

حکایت دولت و فرزانگی/37الى 45

 

 

هدف و آرمان مانند نقشه
است و تصور آن شکل را مى‏آفریند و آنگاه ‏سبب مى‏شود که انرژى مادّى، جذب شده و به
سوى آن شکل ‏هدایت شود و جریان یابد و سرانجام در عرصه مادى تجلى گردد. حتى‏ اگر براى
متجلى ساختن آرمان‏هاى خود، مستقیماً دست به عمل ‏نزنیم باز این اصل کار خود را مى‏کند.
صرف داشتن آرمان و نگاه‏داشتن‏ آن در ذهن، یک انرژى است که تصویر آن اندیشه را به خود
جذب ‏مى‏کند و در عرصه مادى مى‏آفریند. تجسم خلاق/23.

 

افکار بلند

مشکل هر چه مى‏خواهد باشد؛
باید قبول کرد همیشه راه ‏حلّى ‏هست!

سنگ فرش هر خیابان از طلاست/20

 

به‏جاى آن‏ که به مشکلات
خود فکر کنید، یک لحظه به خود مشکل‏ فکر کنید و بقیه وقت خود را صرف راه حل آن کنید.

اعتماد به نفس/22

 

رى کراک: من همیشه بر این
باور بوده‏ام که هر کس مسئول‏ مشکلات و پدیدآورند مشکلات خویش است.

توانگران چگونه می اندیشند/79.

 

ناپلئون دو جمله بسیار زیبا
دارد؛

"نژاد بشر در سیطره
تخیّل اوست."

"ناممکن، واژه‏اى از
لغت نامه‏ احمق‏هاست."

زندگى کنیم یا فقط زنده
بمانیم/76

 

تردبدهاى ذهنى امروز، تنها
مانع تحقق آرزوهاى فرداى ‏شماست. فرانکلین روزولت.

بهترین‏ها برای موفقیت/11

 

«هنرى فورد» بنیانگذار کارخانه
اتومبیل «فورد»: ناممکن وجود ندارد، به نظر من هر کسى که در روى کره زمین ‏درباره چیزى
آگاهى کامل داشته باشد دیگر کارى را ناممکن نخواهد شمرد.

توانگران چگونه می اندیشند/46.

 

"براى تغییر دادن یک
خصلت بد، باید به فضیلتى که نقطه مقابل ‏آن است فکر کرد و این فکر را به قدرى ادامه
داد تا بصورت عادت‏ درآید. مخیّله ما براى تغییر یک فکر یا یک احساس، قدرت فوق‏العاده‏اى
‏دارد.

پیروزی فکر/54.

 

«کیم وو چونگ» موسس شرکت
معظم «دوو»: در آن سالهاى فقر و محرومیت جوانى، حتى یک پشیز هم درجیب نداشتم. هنوز
نمى‏توانم افکارى را که وقتى شبها دیرگاهان از کتابخانه خارج مى‏شدم و یا هنگام پیمودن
راه طولانى، نگاهم به‏آسمان دوخته مى‏شد و این افکار، بر سرم سنگینى مى‏کرد، فراموش‏
کنم؛ در آن موقع به نظرم مى‏رسید دنیا از آن من است و من مى‏توانم تمام ‏عالم را در
میان بازوانم جاى دهم، هیچ چیز در ذهنم غیرممکن ‏نمى‏آمد. ما فقیر بودیم امّا قلبم،
مالامال از آرزوها بود و هیچ چیز را سد راه خود نمى‏دیدم.

سنگ فرش هر خیابان از طلاست/23

نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
  روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از اومی‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تراست.
 
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد؟
     ............ ......... ......... ......... .........
......... ......... ......... ......... ......... .........
......... ......... ......... ......
   
1 - راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.

2 - در حل مشکل و درهنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق
هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی

3 - همه راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیست

نوشته شده در تاريخ توسط  | پيام ها ()